باران باران ، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 3 روز سن داره

بهانه زندگی

بازگشت دوباره باران

روز سه شنبه ٧ شهریور اتفاقی افتاد که اصلاً‌ دوست ندارم یه لحظه اش حتی تو ذهنم بیاد چه برسه بخوام بنویسم و هر بار برام خوندنش زجرآور باشه . . . فقط همینو می نویسم که خدا سه شنبه دوباره باران را به ما بخشید و ما با یاری خواستن از علی اصغر امام حسین اونو دوباره از خدا گرفتیم . . . می نویسم که هیچ وقت یادم نره . . . اون روز صحنه ی کربلا که امام حسین با اون وضعیت فرزندانش را می دید که قربانی می شن بخصوص علی اصغرش میومد جلوی چهره ام و ناخودآگاه فقط فریاد یا امام حسین می زدم . . . خدایا با تمام وجودم شکرگزار نعمتی که به ما بخشیدی هستم و ازت می خوام تمام نی نی ها را صحیح و سالم برای پدر و مادراشون نگه داری که ما بی تو هیچیییییییییم . . . ...
19 شهريور 1391

خاطره زایمان 1

همیشه دلم می خواست از قبل آمادگی کامل را برای زایمان داشته باشم ولی همیشه اون چیزی که می خوای اتفاق نمیفته . . . روز ٤ شهریور نوبت دکتر داشتم و عزمم را جزم کرده بودم که بگم اصلا حرف طبیعی را هم نزن . . . تا رسیدم مطب حرف از این بود که دکتر می خواد بره مسافرت . . . راست یا دروغش را نمی دونمی ولی من که لرزه به تنم افتاد که اگه اینم بره دیگه کجا برم . . . برای همین زنگ زدم به مامانم که به بابام بگه سفارش به دکتر بکنه که منو منتظر طبیعی نگذاره . . . غافل از اینکه چیزای دیگه در انتظارم بود . . . تا رفتم مراقبت ماما فشارم را گرفت که فشارم ١٤ بود وزنم را گرفت طی ١٠ روز ٢ کیلو و نیم اضافه کرده بودم . . . خیلی فوری آزمایش دفع پروتئین برام نوشت تا ق...
19 شهريور 1391

خاطره زایمان 2

تو راه با هم صحبت نمی کردیم فقط احمد یه اهنگ گذاشته بود و می گفت خوب گوش بده که بعد هر چه بهش گوش کنی یاد امروز بیفتی ولی من تو دلم غوغایی بود که نگو . . . رسیدیم بیمارستان سعدی ساعت حدود ٦ و ٧ بعد از ظهر بود تمام مدارک را بابام داد به پذیرش . . . کیف مادر را هم از بیمارستان گرفتیم و رفتم به طرف زایشگاه . . . فکر می کردم حالا بعد از اینجا قراره بیام بیرون و جایی دیگه مثلاً تو بخش برم . . . تا رفتم مدارکمو گرفتن و تعجب کرده بودن که چرا حالا اومدم بستری بشم . . . وقتی فهمیدند به خاطر فشار بالام اورژانسی شدم لباس آوردند و قرار شده لباسام را بدم به مامانم تا ببرن . . . اما من خودما سریع گذاشتم بیرون تا از بابام و شوشو و داداشم خداحافظی کنم . ....
19 شهريور 1391

من دوباره متولد شدم . . . من مادر شدم

اول می خوام از احساسی بنویسم که تا امروز ٦ روزه که تجربه اش کردم ولی اونو با هیچ حسی عوض نمی کنم . . . مادر یعنی عشق ناب و خالص و پاک . . . مادر یعنی لحظه لحظه دلواپس نفس نفس فرزند . . . مادر یعنی دلهره و اضطراب و نگرانی . . . مادر یعنی همه ی خواسته ات فرزند . . . مادر یعنی . . . اینقدر سرشار از این حس خالصم که اشک مهلت نوشتن نمی دهد . . . مادر یعنی همه ی وجودت را سرشار از عشق کردن . . . مادر یعنی . . . من همه ی وجودم سرشار از عشق به دخترم شده . . . همه ی لحظات زندگیم یعنی باران . . . من دیوانه ی فرزندم شده ام . . . من یعنی تماماً گذشت برای باران . . . برای لحظه لحظه ی نفسش . . . دیوانه وار عاشقش شده ام . . . دیوانه وار می پرستمش . . . ا...
11 شهريور 1391

ما منتظریم . . .

سلام به دختر مهربونم ژینا کم کم دارم آماده ی آماده میشم برای حضور پر برکتتت عزیزم . . . دو سه روزی هست که بدجور تکون می خوری یعنی وحشتناک . . . قبلاً تنها نشونه ای که داشتم سفت شدن شکمم بود که گفتن انقباضه الان دردای شدیدی توی کمر و دل و پشتم دارم که هر لحظه فکر می کنم می خواد اتفاق جدید بیفته . . . از طرفی ترشحاتم بیشتر شده و از حالتی به حالت دیگه تغییر پیدا کرده   یمنم به خاطر همین نشونه ها دیگه جدی جدی هول شدم برای همین کارای بانک بند ناف را تو همین هفته با بابا علی ردیف کردیم اول رفتم آزمایشگاه جم و نمونه خون دادم دیروز هم باباعلی جوابشو برد رویان و باهاشون قرارداد بست و یه سری وسیله بهمون دادن که روز زایمان باید ببریم بیمارستان...
2 شهريور 1391

نوبت نمی دونم چندم !!!!

سلام دخمل خوشگلم که با این سفت شدنت و تکونات دهن مامانی را سرویس کردی   ببخشید که اینجوری بهت سلام دادم چون همین الان اینقدر سفت شدی که میخوای پوست شکممو پاره کنی و بزنی بیرون . . . امروز 10 روزه که وارد 9 ماه شدیم (این تاریخ بالا را بی خیال بی خودیه !!!) فامیل را تا میبینم طوری حرف می زنن که انگار همین فردا زایمان دارم ولی تا می رم مطب دکتر همچین راحت حرف می زنه که منم سرخوش از مطب میام بیرون . . . دوشنبه این هفته که رفتم دکتر فقط نیم کیلو اضافه کردم بودم البته به عبارتی نیم کیلو کم کرده بودم چون هفته قبل وزنم را ماما کمتر زد تا دکتر دعوام نکنه . . . جای علی خالی بود تا دوباره دعوام کنه . . . دکتر هم تا شکممو معاینه کرد خیلی ...
26 مرداد 1391

سونوی داپلر رنگی

دوشنبه هفته پیش رفتم سونو که دکتر دستورشو داده بود . بیشتر می خواست از نظر خونرسانی به جفت بررسی بشه - سونوش مثل قبلی نبود که همه چیز را کامل برام توضیح بده ولی دیدم اونم داره از بزرگ بودن سر نی نی که دو هفته درشت تره صحبت می کنه . ازش پرسیدم مشکلیه ؟ گفت نه این مورد فامیلیه و مورد خاصی نیست . در مورد کلیه اش که پرسیدم گفت من چک نکردم و این سونو خاصه و فرق می کنه . خوابیدم دوباره چک کرد از ٧ به ٦.٥ میلی رسیده بود و گفت ما زیر ٧ را طبیعی در نظر می گیریم ولی برای راحتی خیال خودتون بعد که بدنیا اومد یه سونو انجام بدید . سن نی نی ٣٤ هفته و ٣ روز وزن نی نی ٢٤٩٦ گرید جفت ٢ بقیه موارد هم که من ازش سر در نمیارم . دوشنبه نوبت دکتر دارم که ه...
21 مرداد 1391