باران باران ، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 3 روز سن داره

بهانه زندگی

عید سه نفره

بالاخره بعد از سه سال و نیم ما هم سه نفره شدیم و سال جدید را با فینگیلمون که فعلاً تو دل مامانش جا خوش کرده را شروع می کنیم . عزیزم ! خیلی خوشحالم که امسال تو را هم داریم و اول به امید خدا و بعد هم به امید بودن با تو سال جدید را شروع می کنیم . درسته که امسال سال خوبی اصلاً برام نبود ولی خدا با دادن موهبتی مثل تو به من منت گذاشت و امیدوارم با اومدن تو زندگی رنگ و بوی دیگه ای به خودش بگیره چون از قدیما گفتند که بچه قدم داره برای مامان و بابا خیلی دعا کن که شدیداً محتاج دعای تو هستیم . . .
28 اسفند 1390

آخرین روز کاری سال 90

امروز آخرین روز کاریه سال نوده و باید تا ساعت 6 و 7 محل کارم باشم . فکر کنم آخرین روزی باشه که امسال دارم پست می گذارم . سال 90 با تمام خوبیها و بدیهاش داره تموم میشه و سال جدید چشم انتظار هممونه . خیلی آبرویی پیش خدا ندارم ولی اونو به تمام مقدسات و به اهل بیت پاک و مطهرش قسم می دهم که امسال سال پربرکت و پر رونق همراه با شادی و سلامتی و دلخوشی برای همه باشه . ان شاءاله که تمام مردم این سال را با دل خوش شروع کنند و دست حق همیشه همراهشون باشه .  
28 اسفند 1390

اولین تکون نی نی من

سلام عزیزم ، جیگرم ، نفس مامان دیشب خیلی حالم خوب نبود چون سرما خوردم و گلوم خیلی درد می کنه برای همین خوابیده بودم و بابا علی هم که طبق معمول خسته و بی حوصله . من هم دیگه بهش اعتراض کردم گفتم درسته که خیلی خسته میشی ولی قرار نیست اصلاً حال و احوالی از فینگیلمون نپرسی ، بابا علی هم گفت آخه هنوز نه تکونی می خوره و نه می شنوه که چی بهش می گیم . من هم گفتم حالا تو یه حال و احوالی بپرس اونهم دستشو گذاشت روی شکمم که شما یهو شروع کردی به دل زدن و مثل یه نبض که تند تند بزنه از خودت عکس العمل نشون دادی اصلاً بابایی مات مونده بود و هی می گفت وای داره دل می زنه و من که اشک شوق می ریختم خودمم باورم نمی شد که اینقدر زود به حرفهای ما عکس العمل...
28 اسفند 1390

دیشب خوابتو دیدم عزیزم

نزدیکای صبح امروز ، قبل از اینکه برای نماز صبح بیدار بشم خواب دیدم نی نی مون دخمله و با خاله های من رفته بیرون  بعد اومدند و گذاشتندش روی زمین تا اومدم بالای سرش دست و پا می زد و ذوق می کرد تا بغلش کنم . یه دختر گل و مامانی . یه لباس صورتی و جوراب شلواری پوشیده بود و موهای بالاسرش را با کش بسته بودم . داشتم براش ذوق می کردم و تا اومدم بغلش کنم از خواب بیدار شدم . صبح تا حالا دلم بدجوری بی قرارش شده و دلم می خواد بغلش کنم و بوسش کنم و بوش کنم . ولی چکار کنم که خیلی دیگه مونده تا ببینمش . . . . فرزند گلم ، خیلی می خوامت ، عاشقانه دوست دارم و بند بند وجودم تو را می طلبه ...
18 اسفند 1390

نوبت سوم ویزیت

سلام جیگر مامان . دیروز عصر ساعت 7 و نیم بعد از ظهر نوبت از خانم دکتر داشتم . دقیقاً سر ساعت 7 و نیم به مطب رسیدم . اول منشی فکر کرد دیر کردم ولی وقتی خودش دید توی پروندم زده 7:30 دیگه چیزی نگفت . خلاصه فشار و وزنم را چک کرد . وزنم یک کیلو و نیم کم شده بود و فشار 10 روی 5 بود . همون موقع هم رفتم داخل. خانم دکتر گفت بخواب تا معاینه ات کنم . دست گذاشت روی نقطه ای که نی نی خوابیده بود و گفت خیلی خوبه و بزرگ شده . اما انگار شما خوشت نیومد و از اون موقع تا دو ساعت بعد سفت شده بودی . یه آزمایش خون برام نوشت که نوبت بعدی که 20 فروردین 91 جوابش را باید ببرم . ولی دیگه سونو ننوشت . اتفاقاً ازش سؤال کردم که می خوام از سلامتش مطمئن بشم ولی گفت خ...
17 اسفند 1390

هفته سیزدهم

سلام . از شنبه وارد هفته سیزدهم شدم یعنی هفته آخر سه ماهه اول . تو خیلی از سایتها خوندم که این هفته هفته ی آخر تهوع و ویاره که امیدوارم همینطور باشه و حالم بهتر بشه . دیشب با باباعلی رفتیم بیرون که یعنی یه لباسی برای شب عید بگیریم . از بس دیر رفته بودیم همه خیابونها و مغازه ها خلوت بود . اصلاً آدم شک می کرد که شب عید باشه ولی بالاخره با دیدن شب بو و ماهی بوی عید را حس کردیم . یادمه پارسال از بس لاغر کرده بودم فقط ذوق داشتم که لباس بخرم و هر چی هم که می پوشیدم بهم می خورد ولی الان با اینکه هنوز توی ماه چهارم نرفتم دو سه سایز نسبت به پارسال اضافه کردم . البته این تقصیر نی نی گولی نیست بلکه توی این سال بخصوص از خرداد به بعد نه دیگه پیاده ...
15 اسفند 1390