باران باران ، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره

بهانه زندگی

اندر احوالات اولین روزهای بهاری باران

سلام به دختر گل قشنگم . . . مامانی این روزها خیلی شیرین و دوست داشتنی تر از قبل شدی . . . د د را خیلی قشنگ و واضح میگی وقتی یه چیزی بخوای و بهت ندیم کلی اد اد میکنی تا اون چیزو بگیری . . . بای بای هم میکنی و از همه جالبتر اینکه دیگه همه را میشناسی و اسم هر کیو میبرم به طرفش نگاه میکنی . . . وقتی هم بابایی نباشه و بپرسم بابا کجاست به طرف در نگاه میکنی . . . و من کم کم دارم میفهمم که دخمل کوچولوم داره بزرگ میشه . . . تنها چیزی که این روزا خیلی بابتش ناراحتم غذا نخوردنته که منو کلافه کرده . . . روز 19 فروردین برای چکاب ماه هفتم دکتر بردمت که تنها 450 گرم اضافه شده بودی و قدت هم اصلا رشد نکرده بود دکتر راضی بود ولی من خودم انتظار بیشتری داشت...
22 فروردين 1392

روزهای نوروز 92

از 30 اسفند دید و بازدیدای خانواده شلوغ ما شروع شد . بعد از تحویل برای شام خونه مامان جون بابایی بودیم و شما چون مهمونی اولت بود و هنوز به جمع به این شلوغی عادت نداشتی همش گریه میکردی که ما هم مجبور شدیم بعد از شام زودی به خونه برگردیم . فرداش خونه ی مامان جون و باباجون خودت برای ناهار بودیم که همه ی فامیلشون عصر اومدند دیدنشون و از اونجا بود که به این جمع عادت کردی . فرداش که جمعه بود خونه ی مامان جون و بابا جون خودم بودیم و شب هم پدر جون اینا را برای شام بردیم خانه استیک و مهمونیه عیدمون را اونجا گرفتیم . اونجا هم خیلی اروم نبودی برای همین اول بابایی غذا شو خورد و من تو را کنار اکواریوم بردم چون ماهی خیلی دوست داری . فرداش هم خونه ی ماما...
18 فروردين 1392

نرم نرمک میرسد اینک بهار . . . خوش به حال روزگار

سلام باران عزیزتر از جانم . . . بالاخره سال 91با همه ی پستی ها و بلندیهاش تموم شد و به سال 92 رسیدیم . . . سال گذشته با وجود تمام غم و غصه هاش اما برای من اوجی داشت که تا حالا تجربش نکرده بودم و اون مادر شدن بود . . . مقامی که همه ی دخترا و زنان این سرزمین ارزوشو دارن که به اون برسن . . . امسال تو تو اغوشم اومدی و هر لحظه منو عاشق تر از لحظه ی قبل کردی . . . احساس میکنم تو قلبم دیگه هیچ جایی برای هیچ کس دیگه وجود نداره و روی تموم سلولای قلبم باران حک شده . . . شاید اگه اینا را بخونی خیلی نتونی حس منو باور کنی و فکر کنی اینا همش یه سری جملات عاشقانست ولی من میدونم هر مادری در مورد فرزندش هر جمله ی عاشقانه ای که بگه اونو با تمام وجود و ص...
18 فروردين 1392

دختر غذاخور من

سلام دختر قشنگم . . . روز به روز ماشالا داری خوشگل تر و خواستنی تر میشی اون شکلی که من همیشه دوست داشتم و تو خوابام میدیدم . . . اینو نه اینکه من چون مامانت هستم بگم خونه ی هر دو تا مادربزرگا که میریم همه همینو میگن . . . قربون دختر نانازیم بشم من . . . روز 15 اسفند قرار بود چکاب بشی برای همین هم ما ساعت هشت شب نوبت گرفتیم . خدا را شکر خلوت بود . تا رفتیم داخل قد و وزن و دور سرت گرفته شد که دکتر از قد و دور سرت راضی بود ولی از وزنت که 7 و 200 بود راضی نبود یعنی دقیقا از روزی که واکسن زدی دیگه غذاتو درست نخوردی . . . لیست غذات که کلا عوض شد . صبحا باید ساعت 7 صبحانه بخوری!!!!! دو روز سرلاک دو روز میکس ماست و خرما و پسته و دو روز حریره باد...
20 اسفند 1391

باران تو فوق العاده ای

هیچ عنوانی بهتر از این نتونستم پیدا کنم که برات مطلب بذارم . باران جونم تو یه دختر فوق العاده ای . . . عاطفی و مهربون و مظلوم و خوش اخلاق و لطیف و . . . تو هر روزی که میگذره بیشتر به خصوصیات خوبت پی میبرم . مثلا امروز صبح که بیدار شدم وقتی جاتو عوض کردم قرار شد با پدر جون و مامان خانوم بریم خرید منم کاراتو کردم و خودم یه لیوان شیر خوردم و رفتیم بیرون تو فروشگاه بغل پدرجون بودی و اواز میخوندی بعد هم که خودم بغلت کردم سرتو گذاشتی روشونم و خوابیدی اصلا بیقراری و ناارومی نکردی وقتی مامانم فهمید از صبح که بیدار شدی شیر نخوردی اینقدر دعوام کرد و دلش سوخته بود که اینقدر مظلومی ..... یا بعدازظهرش کمی بیقراری میکردی تا بیام پیشت بعد که تلویزیون ر...
8 اسفند 1391

پایان شش ماهگی دختر عزیزم

عزیز دلم ، دختر عزیزتر از جونم ، بارانم 6 ماه پر خاطره و شیرین را گذروندی و نیم ساله شدی . هر روز با امید به اینکه صبح چشم تو چشمای نازت بندازم و لبخند قشنگتو ببینم بیدار میشم . 6 ماهه که زندگی من و بابا علی رنگ دیگه ای به خودش گرفته اونم رنگ باران . . . از خوبیهات که هر چه بگم کم گفتم . به تمام معنا دختر ماهی هستی ، مظلوم و اروم . . . اینا امروز که واکسنای شش ماهگیتو زدی بیشتر فهمیدم . اون موقع که با تمام وجودت ناله میکردی و زل میزدی به چشمام که مامان یه کاری برام بکن که بدجور دارم درد میکشم . . . مامان برات بمیره که تنها کاری که میتونستم برات بکنم استامینوفن بود و بغل کردن و تاب دادنت . . . الان هم تو بغلم خوابیدی و بیحال داری شیر...
6 اسفند 1391

مسابقه من وبلاگم را دوست دارم

این متن را به دعوت دوست خوبم افسانه جون مامان پارمین گلی مینویسم و ازش تشکر میکنم که منو دعوت کرد . هدف از ساخت وبلاگ : تقریبا یک سال و نیم پیش دوست خوبم فهمیه جون یه پیامک بهم داد و منو دعوت کرد به وبلاگ قشنگ زهرا جون . اوایل که نت نداشتم ولی از وقتی پام به اینترنت باز شد مشتری دائم وبلاگش بودم خیلی خوشم اومده بود که میشه به این زیبایی خاطرات فرزندمونو یادداشت کنیم چون به هر حال دفتر یادداشت این جذابیت را نداره . برای همین از وقتی تصمیم به نی نی دار شدن گرفتیم این وبلاگو درستش کردم و الان هم خیلی دوستش دارم . هر قت که میام اینجا بعد از نوشتن مطلب جدید به یه دوره از نوشته هام سر میزنم و کلی تو اون روزا غرق میشم . امیدوارم که دخترم...
4 اسفند 1391

باران شیرین من

وای باران جونم این روزا داری شیرین تر میشی داری بزرگ میشی و من باهات حال میکنم . . . صبحا مامانی را تو بیدار میکنی حالا به هر وسیله که بتونی بعضی وقتا غلت میزنی و پاهاتو تو پهلوهام میکوبی بعضی وقتا با دستای کوچولو و نازت به هر جایی از بدنم که بخوره محکم ضربه میزنی بعضی وقتا هم محکم موهامو میکشی و من دیگه چاره ندارم که رومو بهت بکنم تا بهت نگاه میکنم یه خنده ی نازی میکنی که انگار همه ی دنیا را بهم میدن پا میشم و شروع میکنم ماساژت دادن تو هم که لاس و بی خیال میخوابی که من هر بلایی سرت بیارم . . . این روزا عاشق پدر جون شدی وقتی پدر جونو میبینی دستاتو با حرص میاری بالا و ذوق میکنی که بغلم کنین . . . یه روز که خودت شماره پدرجونو از روی گوشی مام...
29 بهمن 1391

و دوباره سرماخوردكي من و باران

ببخشيد باران جونم كه دير اومدم اين ٤ امين باره كه من تو اين زمستون سرما ميخورم و تو هم از من كرفتي اما خوب من باز قرص و دارو ميتونم بخورم اما تو دارويي جز استامينوفن نميتوني بخوري براي همين فقط با همون تبت را كنترل كردم ولي نفس كشيدنت سخته و تو سينت خلط داري . به دكترت زنك زدم كه نوبت بكيرم كه كفت فعلن با همين استامينوفن تبت را كنترل كنم و اكه اسهال و استفراغ داشتي ببرمت راستي به خاطر خشكي هايي كه به صورت و بدنت زده هفته قبل برديمت دكتر كه تشخيص داد كه ارثيه و خيلي طول ميكشه كه خوب بشه دو تا كرم داد كه مرتب برات بزنم . غذات را هم دو وعده كرد با ١٠ تا بادام و همراه با موز . از روز اول به اندازه يك نخود اضافه كردم تا برسه به دو سانت موز در هر ...
23 بهمن 1391