باران باران ، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره

بهانه زندگی

100 روزگی بارانم

دیروز صدمین روزی بود که یه فرشته به خونه ی ما پا گذاشت . دختری که همه ی وجودم شده و عاشقانه دوستش دارم . بارانم الان دیگه کامل منو میشناسی و چنان بهم وابسته شدی که هم خیلی دوست دارم هم از سه ماه دیگه هراسانم که می خوام از صبح تا ظهر تنهات بذارم . خنده هات هم که دیگه نگو هر دو سه روز یکبار خنده ی صدا دار می کنی و من غرق در خوشحالی میشم . دیروز که رفته بودم بعد از دو ماه صفایی به صورتم بدم وقتی خانوم ارایشگر باهات حرف میزد چنان خنده صداداری می کردی که همه دورت جمع شده بودن و کیف کرده بودن . خدا را شکر با بابایی هم کنار اومدی و بغلش اروم می مونی ولی بعضی وقتا نمی دونم چی میشه که وقتی دایی یا عمو محمدم باهات حرف می زنن اولش...
16 آذر 1391

سه ماهه شدن بارانم

وای چقدرر حرف برای گفتن دارما . . . این چند وقت هم خیلی حوصله نداشتم هم تو دهه اول محرم بود و من وقت نمیکردم به اینجا سر بزنم . پنج روز اول محرم که طبق سنوات قبل خونه خالم بعدازظهرا روضه بود و من و مامان و باران هر روز با هم رفتیم . روز شنبه هفته پیش هم قبل از روضه برای ناهار رفتیم خونه عموم که خیلی خوش گذشت پسر عموم و خانوم و پسر گلش را هم دیدیم . خیلی دلم براشون تنگ شده بود . محمدصادق هم که ٢ ماه از باران بزرگتره ماشالا خیلی ناز و خواستنی شده بود و این هم عکس خوشملش : چند شب اخر هم یعنی شب جمعه و شب تاسوعا و عاشورا رفتیم روضه توی کوچشون و خدا را شکر هم باران اروم بود هم جای خوبی بودیم که گرم باشه و دخملم سرما نخوره . روز ...
7 آذر 1391

این روزهای من و باران

این روزها اگه بخوام از خودم و زندگی بگم خیلی تعریفی نداره و من غصه دارم البته شاید بخواد اتفاق خوبی بیفته که این اتفاقا لازمه ی اونه و به همین امید هم این غصه ها را تحمل می کنم و چون اینجا مال شخصه باران خانومه نمی خوام با از غصه ها گفتن تلخش کنم . . . و اما از باران : الان تقریبا دو هفته ای هست که خوابت از ساعت ٢ جلوتر اومده و معمولا از ١٢ تا ١ می خوابی ولی اخرش نهایت خوابت پشت هم ٤ ساعت نمیشه و گرسنه میشی که تقریبا با نماز صبح یکی میشه با نق نقات از خواب بیدار میشم همونطور خوابینی بهت شیر میدم و وقتی خوب سیر شدی پوشکتو عوض میکنم اون موقع هست که انگار نه انگار که ٥ صبحه سرحال می خندی و میخوای بازی کنی و من هم که گیج خواب . تا نمازمو دعا...
24 آبان 1391

و آن شب کذایی . . .

پریشب بخاطر اینکه پوشک باران رو به اتمام بود به باباییش زنگ زدم که بدون پوشک خونه نیا ! متاسفانه هر جا رفته بود پوشک کن ب ب پیدا نکرده بود و مجبور شده بود یه پوشک جدید بگیره منم شب بستم به پای باران - دوساعت بعد دیدم هی یه چرت میزنه و با ناله بیدار میشه و یه صدای عجیبی هم از خودش درمیاره و این روال تا ساعت ٢ ادامه داشت که دیگه کلافه شدم و شروع کردم به غر زدن با خشونت بلندش کردم که مامیشو عوض کنم صداش رفت بالا و نق نقاش تبدیل شد به جیغ بلند و اشک بود که از چشماش سرازیر شد و انچنان جیغ میزد که در یه لحظه صداش گرفت . . . وقتی که پاشو دیدم شده بود مثل لبو قرمز . . . جوری گریه میکرد که من و باباش هم با اون گریه میکردیم پاشو که شستم پمادی ...
17 آبان 1391

واکسن دو ماهگی

از وقتی تو کلوبمون حرف واکسن دو ماهگی نی نی ها شده بود هوا و اضطراب برم داشت تا بالاخره روز موعود رسید - امروز یعنی دیروز دخترمو صبح بیدارش کردم با کلی غصه بخصوص وقتی می دیدم چقدر سرحاله - خلاصه با علی جون و مامانم رفتیم درمانگاه حضرت ابوالفضل تو خیابان علامه امینی - وقتی وارد شدیم رئیس مرکز اول حوزه ادرسمونو پرسید و وقتی دید که تو محدوده خودشیم خواست که بارانو قد و وزن بگیره وزن باران ٤٨٦٠ بود که به خاطر لباساش ٤٦٠٠ ثبت کرد قدش ٥٦ سانت و دور سرش ٣٨.٥ یه موضوع باورنشدنی این بود که وقتی فهمیدن تنها شیر خودمو میخوره کلی تشویقم کردن و گفتن همینطوری ادامه بده که تا همین الان تو کف این تشویقم . . . بعد از اون بردیمش تو اتاق واکسن و ت...
8 آبان 1391

پایان دو ماهگی

تا تقریبا ٦ ساعت دیگه دو ماهگی باران تموم میشه و دخترم ماه سوم زندگیش اغاز میشه که امیدوارم تمام ماههای زندگیش همراه با سلامتی باشه . . . تولد دو ماهگیش با شب عید قربان وسال عموم یکی شده بود برای همین امشب یه یادبود خونه مامان بزرگم گرفته بودن و دور هم جمع بودیم . . . باران هم مرتب بغل به بغل بقیه میشد و هر کسی نظری میداد . فعلن بیشتر توجها به پریا نی نی ١.٥ ساله دختر عممه که تازگیا زبون باز کرده و انصافا خیلی شیرین و بامزه شده یکشنبه وقت واکسنشه و من از الان بغض برای گریه های باران دارم و اضطراب برای درد پاش و تبش . چاره ای نیست مسیریه که باید برای سلامتیش طی کنیم و باید از الان مامان قوی بشم . امیدوارم خدا همه ی ما مامانا را تو هم...
5 آبان 1391

روز سخت

چند وقتی بود که همکارام می خواستند بیان دیدن باران ولی با هم هماهنگ نمی شدن برای همین تصمیم گرفتم یه روز خاص را خودم تعیین کنم و برای سه شنبه دعوتشون کردم ولی از اونجا که بخت همیشه باهات یار نیست اون روز باران معلوم نبود چرا اینقدر نااروم شده بود . همش می خواست شیر بخوره وقتی هم خوابش میبرد ١٠ دقیقه بیشتر طول نمی کشید که بیدار می شد و شروع میکرد به گریه کردن بغل مامانم هم اروم نمیشد برای همین همه کارا موند برای مامانم و با اینکه غذا را اماده گرفته بودیم و تموم تمیزکاریها دیروز شده بود ولی مامانم بیچاره با اون کمر عملیش همه کارا را انجام داد . دوستام که اومدند خیلی خوش گذشت و باران خانوم هم مثل یه دسته گل اروم شده بود و بغل همه اروم بود . ...
5 آبان 1391

یه خرید کوچولو !!!

امشب رفتیم با باباعلی و مادر جون و دایی احمد بیرون تا بابا و دایی لباس گرم بگیرن و من و تو مادر جون هم تو مغازه ها گشتی زدیم و فقط از قیمتایی کذایی لباسا تعجب کرده بودیم . هوا اولش یه کم سرد بود به خاطر بارون صبح و عصر و من هم تو را خوب پوشونده بودم ولی یهو بارون دوباره شروع شد و بارون تندی هم شد من و مادر جون هم سریع خودمونو به ماشین رسوندیم . بعد هم رفتیم خیابان حکیم نظامی و از بی بی سنتر دو تا کلاه با شالش و دوتا پیش بند گرفتیم . دو تا کلاه گرفتیم که بافت باشه و روی گوشتو میپوشونه و استر هم داره و پیش بنداش هم استر پلاستیکی نداره چون تو اصلا از این مدل خوشت نمیاد . قابل نداره مامان ولی همین ٤ تکه شد ٨٠٠٠٠ تومن !!!!  ...
30 مهر 1391

اولین و اخرین بار

سلام عزیز دل مامان شب جمعه از طرف کار بابایی جشن دعوت بودیم اول یه کم تردید داشتم که برم ولی سپردم به خدا و گفتم برای دل بابات هم که شده برم . اما شما اماده برای لباس پوشیدن اصلا نبودی . یعنی می دونی باید شکمت سیر باشه و سرحال باشی تا بخوام بشورمت و لباساتو عوض کنم و چون وقت زیادی نداشتیم مجبور بودم شیر خوردنت را بذارم برای تو ماشین . خلاصه شما هم اون روی عصبانیتو گذاشتی و گریه پشت گریه تا جایی که سیاه میشدی و نمی تونستی نفس بکشی . بغل بابا علی هم که اروم نمی گرفتی و من هم مجبور بودم به سرعت کارامو بکنم با اینکه خیلی از کارامو قبلش کرده بودم . وقتی هم که تو گریه می کنی اگه بغلم نباشی دست و پامو گم می کنم و می خوا...
30 مهر 1391

باران و باباش

غریبی کردن باران با باباش همچنان ادامه داره ولی بیکار نشستم تصمیم گرفتم ترفندهایی بکار ببرم تا این پدر و دختر با هم بیشتر دوست باشند . البته بابای باران خداییش خیلی دخترشو میخواد مثل همه باباها ولی این باران خانوم چون فهمیده داره برای باباش ناز میکنه . . . علی خیلی غصشه از اینکه دختری که این همه منتظرش بود داره باهاش غریبی میکنه برای همین جمعه دخترشو گذاشت روی سینش تا با صدای قلب باباییش هم آشنا بشه . . . این هم بارانم و علی جون ...
23 مهر 1391