100 روزگی بارانم
دیروز صدمین روزی بود که یه فرشته به خونه ی ما پا گذاشت . دختری که همه ی وجودم شده و عاشقانه دوستش دارم . بارانم الان دیگه کامل منو میشناسی و چنان بهم وابسته شدی که هم خیلی دوست دارم هم از سه ماه دیگه هراسانم که می خوام از صبح تا ظهر تنهات بذارم . خنده هات هم که دیگه نگو هر دو سه روز یکبار خنده ی صدا دار می کنی و من غرق در خوشحالی میشم . دیروز که رفته بودم بعد از دو ماه صفایی به صورتم بدم وقتی خانوم ارایشگر باهات حرف میزد چنان خنده صداداری می کردی که همه دورت جمع شده بودن و کیف کرده بودن . خدا را شکر با بابایی هم کنار اومدی و بغلش اروم می مونی ولی بعضی وقتا نمی دونم چی میشه که وقتی دایی یا عمو محمدم باهات حرف می زنن اولش...
نویسنده :
نفیسه
0:13





