باران باران ، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره

بهانه زندگی

دل دردها و کمردردهای فراموش نشدنی

1391/3/4 9:23
نویسنده : نفیسه
265 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دخمل کوچولوی دوستی داشتنی

این روزا بدجور دل درد و کمر درد سراغم اومده ، اصلاً گاهی اوقات نمی دونم بگم وای کجام درد میکنه ! گاهی وقتا حس می کنم یکی دو دستی استخوان لگنمو گرفته و داره از وسط جدا می کنه ، یا دردهای زیر دل که یهو دلم می ریزه رو هم چون درداش مثل درد . . . می مونه . نمی دونم باید چه عکس العملی در قبال این دردها نشون بدم ولی در نهایت می گم خدایا طبیعی باشه ، مشکلی نباشه من همه را شاکرم و یاد روزهایی میافتم که بدون اینکه بی بی چک استفاده کنم می رفتم آزمایش می دادم و طاقت نداشتم 2 ساعت بگذره زنگ می زدم آزمایشگاه و تا می گفت منفیه از همه جا نامید میشدم . . .

بعضی شبا از درد از خواب بیدار می شم و وقتی می خوام پهلو به پهلو بشم اینقدر آخ و وای و ناله می کنم که علی جون هم تو خواب آه و نالش بالا می ره هههههه

آخر همه ی دردا میگم به خدا این دردا داره منو از گناه پاک می کنه و هنوز پاک نشده دست گداییمو جلوش دراز می کنم و اشکم هم که روونه ، بعضی وقتا با خودم می گم خدا می گه پرروتر از این بنده ندیده بودم . . .

چکار کنم ، غیر خودش کسی را ندارم ، بقیه بهم اینجوری یاد دادند که هر دردی داشتی همون موقع دستت را به طرفش دراز کن . . .

رو همین عادت هفته پیش بین نماز ظهر و عصر تو اداره حالم بهم خورد و خدا را شکر سریع خودمو رسوندم به دستشویی ، اینقدر حالم بود که هر لحظه فکر می کردم حالا نی نی هم از دهنم میاد بیرون ، انگار می خواست جونم بیاد بالا همون لحظه اومدم ناشکری کنم که یهو یاد حرف بزرگترا افتادم و گفتم نه خدایا فقط تو کمکم کن بعد خندم گرفته بود که جایی دیگه نیست که تو از خدا کمک نخوای و یه جورایی از خدا خجالت کشیدم . . .

اینا را نمی نویسم که دخترم بخونه ، اینا را می نویسم که تک تک این لحظات برام ثبت بشه می دونم یه روز حسرت همین دل دردها و کمردردها را می خورم ، چون این دردها ناشی از معجزه ایه که تو وجود من داره هر لحظه بزرگ میشه ، پس باید دردها برام خاطره انگیز باشه

خدایا ! تو به من نگاه نکن تو به این وجود پاک و مقدسی نگاه کن که خودت تو وجودم ودیعه گذاشتی

به پاکی و معصومیت معصومه ی گلم « تو این شب عزیز ، شب آرروزها » قسمت می دم دستای بلند شده در خونت را ناامید برنگردون ، این دستا غیر از درگاه تو جایی را ندارند که برند . . .

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

سانی
9 خرداد 91 9:16
نفیسه جون خیلی زیبا نوشتی
این دردهای شیرین هم تموم میشه و فقط یه خاطره برامون به جا می مونه...
ان شاله وقتی که دختر گلتو در اغوش میگیری تمام اینها یادت میره


قربونت برم سانی جونم ایشالاه برای شما . . .